Selected:

قاب (داستان)

۴,۰۰۰ تومان ۲,۵۰۰ تومان

دسته های محصولات

۴,۰۰۰ تومان ۲,۵۰۰ تومان

نام کتاب: قاب / نویسنده: مرتضا کربلایی‌لو / ناشر: سایت ادبیات اقلیت / تعداد صفحات: 32 صفحه / قیمت: 4000 تومان / ویرایش: تحریریه ادبیات اقلیت /صفحه‌آرایی و طرح جلد: حسن محمدی / تاریخ نشر: زمستان 1397.

معرفی کامل

توضیح: این داستان در مجموعه داستان «چهار داستان» به ضمیمۀ سه داستان دیگر از همین نویسنده نیز منتشر شده است. و امکان خرید آن مجموعه از طریق این لینک وجود دارد.

نام فایل: قاب

نویسنده: مرتضا کربلایی لو

ناشر: سایت ادبیات اقلیت

تعداد صفحات: 32 صفحه

نوع فایل: PDF

سایت ادبیات اقلیت این کتاب الکترونیک را در قالب پی. دی. اف. و طبق توافق با مؤلف آن آماده‌سازی و منتشر کرده است و تمامی حقوق آن متعلق به این سایت و مؤلف کتاب است. هر گونه اقتباس، ترجمه و کپی‌برداری از تمامی یا قسمتی از کتاب منوط به اجازۀ کتبی ناشر است. ایمیل: info@aghalliat.com / تلگرام | اینتساگرام | فیس‌بوک: @Aghalliat / قاب / مرتضا کربلایی لو.

***

آغاز داستان:

قبل‌تر، توجه‌ها به امیرالمؤمنین بود. شمایل نشستۀ او با ذوالفقار دوشاخش و یک شیر نشسته در کنار، ورق ورق از چاپخانه‌ها بیرون می‌آمد. با ضربت تیغ زهرآلود رستگار شد. نمی‌شود تاریخ دقیق گفت. اما چندسالی هست که مردم، از وصی به نبی چرخیده‌اند، استعاره‌ای‌اش می‌شود از زمزمه به هیاهو، هیاهوی یک بزرگراه در وسط آسمان‌خراش‌های یک شهر، در شب. یکی می‌گفت محمد مدرن است و ما رو به شهری ‌شدنیم. چون معراج رفت، اما برگشت. گمانم هنوز توسل به یک پیامبر گیج‌کننده است. این‌جا عادت به توسل به اهل‌بیت دارند که مظلوم‌اند. دولت هم در این چرخش‌ها همراه است. این‌چیزها را حوالت تاریخ هم می‌نامند و می‌گویند بی‌حکمت نیست. داوود الان مُرده است. داوود خواهرزادۀ من بود. آن شب خواهرم ساعت دوازده زنگ زد. دلخراش‌ترین صدای عمرم را می‌شنیدم. یک ناله‌، ناله‌ای از دوران شیرخوارگی خواهرم که من هنوز به دنیا نبودم و لابد فقط مادرم شنیده، که از حنجره‌اش برنمی‌آمد، از جگرش بیرون می‌ریخت. گفت: «به خدا دیگر بهش گیر نمی‌دهم.» تکرار کرد. «دیگر گیر نمی‌دهم.» شوهرخواهرم گوشی را ازش گرفت و آشفته پرسید به کی زنگ زده‌ای. من با نفس حبس، خاموش گوش می‌دادم. نمی‌توانم بگویم ترسیده بودم. شوهرخواهرم گفت: «الو؟» گفتم: «بله.» گفت: «آقارضا؟» گفتم: «چی شده؟» گفت: «از دستش دادیم.» گفتم: «از چی حرف می‌زنی؟» گفت: «داوود. داوود از دستمان رفت.» داوود بیست و چهار ساله بود. رفته بود تخم آفتابگردان بگیرد بیاورد. تخم آفتابگردان چیزی است شبیه یک پیکان که نوکش را لای دندان‌های پیشین می‌گذارند و می‌فشارند تا بشکافد. یک تخم شیری‌رنگ لغزندۀ پر از چربی داخلش هست که عطر زننده‌ای شبیه بوی مرد عزب به نَفَس آدم می‌دهد. این‌ بوها چرا این‌طوری می‌شوند؟ داوودجان برایمان از تخم آفتابگردان، از چربی‌اش، بگو. داوود قلبش درد می‌گیرد و کج می‌کند سمت بیمارستان مدنی و می‌افتد روی تخت و نیم‌ساعته طومارش لوله می‌شود. یک روز بعد، در وسط زمستان داوود زیر خاک می‌رود. برف تازه بر زمین نشسته است. و یک روز بعد، داوود جنازه‌اش را می‌دهد دست باکتری‌ها تا فعل و انفعالات شیمیایی را بی‌تأخیر شروع کنند.

Close Menu
×
×

Cart