Selected:

یقین خانم روح (داستان)

۴,۰۰۰ تومان ۲,۵۰۰ تومان

دسته های محصولات

۴,۰۰۰ تومان ۲,۵۰۰ تومان

نام کتاب: یقینِ خانمِ روح / نویسنده: مرتضا کربلایی‌لو / ناشر: سایت ادبیات اقلیت / تعداد صفحات: 28 صفحه / قیمت: 4000 تومان / ویرایش: تحریریه ادبیات اقلیت /صفحه‌آرایی و طرح جلد: حسن محمدی / تاریخ نشر: زمستان 1397.

معرفی کامل

توضیح: این داستان در مجموعه داستان «چهار داستان» به ضمیمۀ سه داستان دیگر از همین نویسنده نیز منتشر شده است. و امکان خرید آن مجموعه از طریق این لینک وجود دارد.

نام کتاب: یقین خانم روح

نویسنده: مرتضا کربلایی لو

ناشر: سایت ادبیات اقلیت

تعداد صفحات: 28 صفحه

نوع فایل: PDF

سایت ادبیات اقلیت این کتاب الکترونیک را در قالب پی. دی. اف. و طبق توافق با مؤلف آن آماده‌سازی و منتشر کرده است و تمامی حقوق آن متعلق به این سایت و مؤلف کتاب است. هر گونه اقتباس، ترجمه و کپی‌برداری از تمامی یا قسمتی از کتاب منوط به اجازۀ کتبی ناشر است. ایمیل: info@aghalliat.com / تلگرام | اینتساگرام | فیس‌بوک: @Aghalliat / یقین خانم روح / مرتضا کربلایی لو.

***

آغاز داستان:

۱

گزارش خیال متصل

در نیمه‌راه زندگی به مزاجی مجهول مبتلا شدم که وقتی از شدت بی‌خوابی، سرم بر نازبالش چل‌‌تکه‌ای می‌افتاد که بارها از آب دهانم خیس شده بود، می‌دیدم که بر یک تابوت دراز کشیده‌ام. تابوت بر شانه‌های استخوانی شش مرد سیاهپوش می‌رفت، در شبی مهتابی از گذرگاهی محصور میان عمارت‌‌هایی با سقوف ‌شیروانی. مردها حاملان ناشنوای تابوت‌ بودند. پشت تابوت جمعیتی می‌آمد که لباس گرم پوشیده،‌‌ دست‌هاشان را زیرشکم به هم قفل کرده بودند؛ سوگوارانی‌ که تشییع باشکوه را بلد بودند. از ایشان پسر نوجوانی با ابروهای سیاه یک سطل زیر بغل زده بود تا اگر به کسی حال تهوع  دست داد، بشتابد سطل را جلو دهانش بگیرد. تابوت در نداشت و من ماه را می‌دیدم که چه‌‌طور ستارگان را از رونق انداخته. بوی یک رودخانۀ کف‌آلود در هوا آویزان بود. گذرگاه به حکم خوفناکی‌اش آشنا بود. انگار بارها قدم‌زنان، نه این‌طور سواره، از آن گذشته بودم. پاهایم رو به چهرۀ سوگواران بود. پس برای دیدن جایی که به سویش روان بودیم، ناچار بودم سر برگردانم. انگار بارها گردانده بودم و گواهش، دردی که در گردنم می‌دوید. از سر دلواپسی بود که از تابوت گردن ‌کشیدم و نگاه انداختم که مبادا از جلو عمارت بگذریم و من آن چراغ سردر و آن پنجرۀ نیم‌روشن را نبینم. اما چون ‌دیدم هنوز نرسیده‌ایم، دوباره مثل تفکر در تابوت فرو‌ رفتم. حاملان از دغدغۀ من باخبر بودند. شاید. یاشد هم نه. چرا گفتم «یاشد»؟ لکنت بر راوی این تشییع رواست.

Close Menu
×
×

Cart